X
تبلیغات
خدایا عزیزم منو دریاب
 

خدایا

میخوام خیلی خودمونی بهت بگم

بگم

ناراحت نشو ولی از دست این دنیا خسته ام میدونی خسته ....

دنیایی که دیگه واسم تکراری شده ........ تکراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااریه تکراری

یه وقت نگی تو بنده ی بدی هستی اصلا اینجور فکر نکن میدونی چرا من دیگه تباه شدم دیگه نمیدونم چی جور آدمی هستم به آخرش رسیدم  میترسم بدتر از اینا فکر کنم

خدایا میدونم در اشتباه محضم ولی منو درک کن من دیگه تموم شدم فکر مبه جایی نمیرسه دیگه چی جوری باهات حرف بزنم 

میدونم همه این حرفام بی احترامی هست ولی من با زور فقط نفس میکشم

میدونی اگه یه روز خلوت کنم باهات فقط در عرض نیم ساعت میدونم حتمی میگم که نفسم تموم میشه

حس میکنم تو این دنیا اضافی ام اضافی

غریب

بی کس

خدایا تو میگی چه کنم مدتهاست غم با من شریک شده شریک صمیمی که ماهاست تنهام نمیذاره در خلوت خودم چه سوزهایی که نمیکشم

هروقت آه میکشم میگم خدارو شکرت ولی وقتی معنیش میکنم گیج میشم میگم من با این روحیه م چطور شده میگم خدارو شکرت ......

آیا شکر گفتن به خاطر زنده موندنم از زنده بودن و زندگی کردن بدون هدف خسته شدم پوچم پوچ

امروز دوم رجب روز پنج شنبه خیلی با خدا حرف زدم و گفتم خدایا اینبار دیگه ناامیدم نکن دوباره اومدم در خونتو در زدم در را به روم باز کن استقبالم کن میدونی من کسی رو ندارم اگه تو راهم ندی که ازمن پذیرایی کنه

میدونم بدم ولی میگن تو خوبی بخشنده ای کریمی رحیمی با رحیم بودنت به من رحم کن

به خدا بیچاره ام داغونم زندگی م دره برهم است چه کنم ؟ ؟ ؟

بهم امید بده 

امییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید

خدایا نزدیکه غروبه بغض گلوم رو گرفته  خواهش میکنم بهم نظر کن خواهش میکنم اشکام حلقه زده تو چشمام صفحه کیبورد رو واضح نمیبینم

مگه من چکار کردم اینقدر دارم ناخوشی میکشم

خدایا تا به کی ؟؟

چقدر باید تنهایی بکشم

خدایا میدونی من تنهام تنهای تنها تنهاترینی که صدای تنهاترین میزند شاید تنهایی آمدو اون رو از تنهایی در آورد

خدایا روزگار را به کام م من

درد و سختی کشیدم داغونم

خدایا

منو فراموش نکن منم هستم

به منم توجه کن

نیازمندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 19:36  توسط یک عاشق  | 

خدایا...

«ماه هاست که غمی جانسوز را درسینه میپرورانم

و شاد بودن را گویی برای همیشه از یاد برده ام

روزهایم با غم و اندوه و شبهایم با اشک سپری میشود,

هرشب به در گاهت میآیم و میدانم جزتو کسی قادر نخواهد بود

 مرا یاری کند ولبم را به خنده بگشاید

و دردم را درمان کند...

خدایا غم فراق و انتظار را بر من کم کن و به وصالم برسان
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 16:24  توسط یک عاشق  | 


سلام به دوستانی که هر کدام برای خود دردی داره

خیی خوشحالم که اتفاقی وارد این وبلاگ شدم تو فضای مجازی همیشه دنبال این جور مسائل بودم 
امروز دری به روم باز شد که بتونم تو این دنیا حرفم را به بقیه بزنم

همدردهای من کجایین من دلم خیلی گرفته احساس بی کسی میکنم خیلی تنهام اینقدر با خدا حرف زدم و باهاش دوست شدم 
ولی.....
مشکلاتم زیاده انگار همه چیزها دست به دست هم دادند و دارن منو امتحان میکنن ... خدا من من چکار کردم که اینقد باید زجر بکشم
زندگیم تکراری شده در روز شده که احساس مرگ بهم دست میده و حاضرم درجا نفسم بند بیاد
از دست همه شاکی شدم چون با هیچکس رفیق صمیمی نیستم حرفامو به خدا میگم انگار به خدا هم نگفتم اتگار همه چی برعکس میشه
خدایا من چه کنم تو بهم بگو فکر میکنم بدبخترین فرد روی زمین هستم
به خواسته هام نرسیدم چه کنم ناامید شدم از زندگی 
میدونم خدا ازم ناراحت میشه و لی خدایا ازم دلخور نشو من بریدم طاقتم تمام شده حتی دیگه نمیتونم حرف بزنم دوباره با خدا 

خدایا دلتنگم دلم پر از دردهای ناگفته هست پر از غم 
غم با من دوست شده دوستی پایبند و وفادار 
دارم میرم کربلا میخوام برم حرفامو به آقاابالفضل و آقا امام حسیم بزنم تا اون منو آروم کنن حاجت بدهند
دوستان بخدا من چشام پر از اشکه شبها بالشتم خیس میشه از اشک .خیلی زمانه بدی شده اصلا مطابق میل من نیست 
بخدا من پرتوقع نیستم اصلا و لی تا کی باید صبر کنم ... تا کی دیگه بریدم خدایا میفهمی بریدم
انگار از آدمای این جامعه نیستم 
دوستان خیلی گرفتارم دستم بنده

خواهش میکنم دعام کنید خواهش میکنم.... من مثل شماهام

دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایم کنید من که از دعاهای خودم نا امیدم شاید شما پاک تر از من باشید

نائب الزیاره شما در کربلا هستم شماهم منو فراموش نکنید
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 14:48  توسط یک عاشق  | 

 

خدایایم تو دلت برام بسوزه؟

خدا نمیدونم چه طور حرف بزنم به خدا بعضی وقتا حس میکنم دیگه صدامو نمیشنوی....

دلم پراز درده غم  روقلبم چنبره زده مگه نمیگن باید با تو خالص باشی

بخدا من خیلی دوست دارم بخدا عاشقتم ولی نمیدونم چرا بعضی موقع ها ازت دلگیر میشم نمیدونم این مدت چه طوری عبادت میکنم

سردرگمم افسرده م خدایا تو دلت برام بسوزه این چندروز حالم بدتر شده شدید اونقد شدید که نمیدونم امروز

راچگونه سپری کردم ولی هرچیه داره میگذره من قلبم پژمرده تر میشه

نمیخوام دیگه هیچ کس دلش برای من بسوزه نمیخوام این دنیا دنیای بی وفاییه دنیایی که حتی نزدیکترین دوستت هم درکت نمیکنه

بخدا دنیا دنیای نامردیه چون خون دل خوردم برخورد داشتم

همیشه پیش خودم میگفتم نباید اونقدا هم از خدا ناامید شد ولی دیگه بخدا تموم کردم دیگه نمیتونم عاقلانه فکر کنم

مث بچه کوچیکا زودی اشکم سرازیر میشه بغض هم راه گلوم رو بسته

خدایا چرا؟  چرا ؟ هرچی باهات حرف میزنم جوابم نمیدی بخدا من پرتوقع نیستم حتی بوده که خودم در بدتریت شرایط دوستام را راهنمایی می کردم ولی نمیدونستم آدم درد بزرگی تا این حد داره که نتونه دوام بیاره

نمیخوام بمونم رو زمین نمیخوام  چرا من همیشه باید غمگین باشم چرا همیشه اشتهای غذاییم باید کم باشه خدایا تا کی ؟؟؟

تو منو دریاب  امیدم تویی .....  ولی امروز دیگه اوضاع م خیلی خرابه تا این حد

درکم کن... درکم کن... یه کم از این درد هایی که بهت میگم بهم امید بده آرومم کن

هرچند من راه امیدی نمیبینم و دلم گرفته دلم گرفته

دلی دارم پر از غصه پر ازدرد .....

یاد ایام خوشم بخیر

خدانگهدار اما دلگیرم خدایا ازت دلگیرم دوست ندارم اینطور حرف بزنم ولی باور کن من خودمم دیگه کم آوردم

قبلا خیلی محکم بودم ودیگه بریدم  ؟؟؟؟؟؟؟؟    عزیز مشکلم رو حل کن؟؟

تمنا دارم من از اطرافیانم زده شدم  چون نامردی کردن در حق من ازشون ناراحتم یک ذره هم منودرک نکردن یک ذره

دوستان عزیزم دعام کنید خیلی محتاجم

خیلی........................ خدایا این بار دیگه بهم توجه کن فردا هم اول محرمه.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:35  توسط یک عاشق  | 

دلم گرفته یارب...

دل غمگین که میگن فقط وازه نیست غمگینی سرشار از معنا ومفهومه

خدایم من تو این چندروز دلم بدجور ناله میزنه تو دلم خیلی دردهای ناگفته هست خیلی...

میدونم دوای تمام درد ها تویی...مرهم زخم دل تویی...ولی همین الان که دارم این متنو مینویسم بخدا خودم درد قلبم رو حس میکنم و نفسم با زور میاد بیرون... اشکام هم که همینطور حلقه زدن تو چشمام ....

نمیدونم دیگه دوام ندارم  دارم میپوکم...روح وروانم از شدت درد میسوزد

چه کنم چه بگم دیگه طاقت نوشتن هم ندارم ولی نه بزار بنویسم  خالی بشم

نمیدونم این چند روز چگونه سپری شد ولی هروز که میگذشت خودم نحیف بودن صورتم را حس میکردم

قلبم هم که روز به روز پژمرده تر میشد این پزمردگی رو که حس میکنم میدونی از چیه از این که حرفام از ته قلبم بیرون نمیاد صدام گرفته حوصله صحبت کردن ندارم

دلم گرفته ..........دلم گرفته.............

خدایا چه کار کنم تو بگو من چه کنم قلبم درد گرفته

میدونم میگن یاد تو باشم اینو خوب میدونم ولی من خیلی حالم بده

غیر از خودت هیچ کس منو درک نمیکنه

صبرم به پایان رسیده...حس میکنم دیگه نمیتونم برم جلوتر نمیتونم قدم بردارم همه کارام رو موکول کردم برای هفته بعد شاید روحیه م بهتر بشه

امروز هم ۱۳ مهر ۹۰ تولد بیست وسه سالگیمه اصلا از این سن استقبال نمیکنم برعکس سالهای دیگه

دلم گرفته چه طور شادباشم... چه طور صدامو واضح دربیارم صدام گرفته رسا نیست

اصلا انتظار پیام تبریک رو هم ندارم امروز هم آبجیم یه حرفی بهم زد گفت دختر تو امروز روز تولده چرا روزه گرفتی گفتم بزارم ببینم دل خوشی هم دارم که به استقبال تولد برم؟؟؟؟؟؟؟؟//

نه من دیگه با گذشته فرق کردم  یکی به داد من برسه خدایا منو آروم کن....

خدایا منو آروم کن...... آرومم کن.....بریدم بخدا بریدم روزام داره پشت سر هم میگذره ولی بدون هیچ تغییر و تحولی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:31  توسط یک عاشق  | 

زندگی من سلام

ای عزیز میشه تو این ماه بیشتر بهم توجه کنی آخه بدجور زندگی منو درگیرخودش کرده...

میترسم توش غرق بشم من سعی م رو میکنم ولی باور کن سخته باید جنگجوی خوبی باشم که بتونم از مادیات این دنیا فاصله بگیرم....

خدای من این ماه ماه شماست ماه توبه میدونم دلت خیلی رحیمه ولی بعضی وقتا انگار داریم سواستفاده میکنیم درسته شما اینقدر خوبید ...

ولی خوبی هم حدی داره  من بنده ی گنه کار چقد گناه کنم و شما منو ببخشید میدونم توبه کردن راحته ولی خوب اینطور که نمیشه من راضی نیستم...

میخوام بیشتر کمکم کنی اصلا نرم سراغ گناه نرم سراغ بدی  من عاشقتم عاشق باور کنید بعضی وقتا که دارم باهات حرف میزنم مامانم میگه تو با کی هستی ولی الان دیگه سعی کردم صدامو ببرم تو دلم تا کسی به راز بین خودمو خودت پی نبره ...

تو خیلی خوبی  باور کن خیلی دوست خوبی هستی نمیدونم دیگه چگونه بپرستمت ...

یک کلام معشوق من عزیزمن منو دریاب حقیرم نیازمندم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:21  توسط یک عاشق  | 

سلام عزیز

منو میشناسی غریبه نیستم همون بنده گنه کار شما که گاه بی گاه هر وقت دلم گرفت میام سراغ قرار همیشگی قراری که اگه باشما دردودل کنم تا ۲۴ ساعت شارژم.... 

 

امشب شب جمعه ست اجازه میدی راحتر باهات صحبت کنم آخه میدونم تو این دنیا آدم مورد اعتماد پیدا نمیشه...

میدونم کسی که بتونه درکت کنه پیدا نمیشه اگرهم درک کنه برای چند دقیقه ست بعدش همه چی رو فراموش میکنه...

تازه اگه حرف دلم رو بزنم مطمئنم تو خودش نگهش نمیداره آخه این دنیا طوری شده که هر کسی به فکر خودشه به نظرمن بوی وفاداری نمیاد...

میخوام باهات راحت باشم چون میدونم حرفامو جای دیگه ای نمیبری و مطمئنم راه حل شما برای مشکل من پایدارتره...

میخوام باهات راحت باشم هر چقد دلمو خالی کنم مطمئنم از اون ور حس وحال بهتری میگیرم قلبم روز به روز ضربان آرامتری داره...

زندگی م تازه میشه قوت میگیره آخه هر وقت دو روز از قرارمون گذشت و باهاش حرف نزدم خودمو گم میکنم همین که متوجه شدم سرگردانم میفهمم که آره با عزیزم حرف نزدم....

مرهم قلب من فقط اونه نه مامان نه بابا نه دوست نه معشوق زمینی....

معشوق من آسمانی ست.... خدا ، خدایی که من بیشتر اوقات اونو عزیز صدا میزنم به نظر خودم پر رو میشم ولی چه کنم عاشقشم نمیتونم فراموشش کنم آخه اون خیلی وفاداره بخشنده ست بهتر ازین دوست پیدا نکردم تا حالا.....

با خیلی ها دوستی کردم ولی تنها کسی که با من وفاداری کرده فقط اونه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 18:0  توسط یک عاشق  | 

 


خدایا

 

خوش به حال آنکه قلبش مال توست

حال و روزش هر نفس، احوال توست

خوش به حال آنکه چشمانش تویی

آرزوهایش همه آمال توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:16  توسط یک عاشق  |